کوهپیمایی خانوادگی سیاه پوشان مادر


بسم الله الرحمن الرحیم
مقدمه
مراسم ختم روز سوم فوت مادر در بعداز ظهر روز سوم شهریور به پایان رسید.شب پس از پایان مراسم ختم در مسجد جامع تعدادی از همشهریها و بزرگان برای تسلیت مجدد به منزل آقای محمد عبدالهی آمدند.خیلی از رسومات قدیم در روزهای از دست دادن بزرگی دیگر انجام نمی شود یا اگر هم برگزار گردد خیلی ضعیف برگزار می شود.مراسم فاتحه خوانی بعد از مسجد در شبها هم از جمله آن مراسمات است که خیلی ضعیف شده.چون مطلبی که درحال تحریر دارم برای به تصویر کشیدن یک مسیر کوهپیمایی است بیشتر از این به جزئیات آن مراسمات نمی پردازم.
بنده عادت دارم بیشتر روز ها اول صبح اگر امکان داشته باشد کوهپیمایی میروم یا اگر کوه نرفتم پیاده روی صبحگاهی را حتما از دست نمیدهم. پیاده روی و کوه پیمایی برای تنظیم فشارخون - اعصاب و روحیه شاد و بشاش بودن خیلی تاثیرگزار است.به توصیه دکتر برای درد و دیسک کمر باید کوهپیمایی و پیاده روی داشته باشم.خداییش هرزمان برنامه کوهپیمایی یا پیاده روری را ترک میکنم حداقل کمر درد و فشار خون و اعصاب خط خطی و بی حوصلگی به سراغم می آید.بیشتر از ده روز بود که نتوانسته بودم به پیاده روی بروم. از طرفی هم چون تو این چند روزه فوت مادرم غذاهای نمکدار زیاد خورده بودم برای تنظیم فشارخون به پیاده روی نیاز شدید داشتم.
آخر شب هنگام خوابیدن منزل خواهرزاده ام آقای محمد حسین عبدالهی به اخوی بزرگم گفتم فردا من بعد از نماز صبح تا هنگام آماده شدن صبحانه به کوهپیمایی و پیاده روی میروم.همین که گفتم میروم کوهپیمایی تمامی خواهر زاده و برادرزاده های من به اتفاق گفتند ما هم می آیم.به شوخی گفتم: شماها از خواب بعد از نماز صبح نمی گذرید!!.تعدادی از گفته من کمی دلگیر شدند و برای اینکه ثابت کنند جدی می گویند به فکر کتری سیاه و گداجوش شدند.
دو نفر هم برای خرید تنقلات به مغازه کربلایی علی معصومی رفتند.این شد که پیاده روی تنهایی من تبدیل به گروه کوهپیمایی 12 نفری شد.البته این کوهپیمایی جمعی یک حاشیه کوچک هم داشت. هنگام برگشتن از کوهپیمایی تعدادی از خانمها گفتند:مردم می گویند:اشرفیها به این زودی از مرگ مادرشان فراموش کردند و جمعی به تفریح رفتند.
صبح زود قبل از طلوع خورشید همه آماده بودند.حتی اخوی بزرگم حاج عباس و اخوی کوچک حسن آقا هم که انتظار نمیرفت با ما همراه شوند هم آمادگی خود را برای کوهپیمایی اعلام کردند.هرکسی یک تیکه از وسایلهای کوهپیمایی را برداشتند.بزرگترین عضو گروه بیشتر از 65 سال سن و کوچکترین عضو گروه 14 سال سن داشتند.مسیر کوهپیمای را قله گدار آنیک که نزدیک ده بود انتخاب کردم.
این مسیر یادآور خاطرات زیادی برای من بود.از سن کمتر از 5 سالگی به یاد دارم بین شیرخندیها و شاخنی ها در کوه های تنگل شاخن و کوه لقمان دعوا رخ داده بود و تعدادی از مردم ازجمله مرحوم پدر من از این مسیر با چهارپا برای شکایت از شاخنی ها به بیرجند می رفتند.حتی با اینکه من بچه بودم و در دعوا نبودم ولی یکی از رجزخوانی های شاخنی ها را به یاد دارم که در برابر شیرخندیها می گفتند:شاخنی ام، چماقی ام،چوب میزنم غم نمیخورم،چوب میخورم خم نمیشوم.خاطرات دیگری در سالهای 60 تا 63 دارم که برای کندن و آوردن هیزم و چیدن سماروق(قارچ) به این کوه ها میرفتم.
گفته دیگری هم بین بزرگان هست که من شنیدم:در زمان ترکمن تازی پس از اینکه کتابخانه بزرگ شیرخند که کتابها و قرآنهای دست نویس هم داشته به آتش کشیدند و مسئول کتابخانه را هم گردن زدنند. مردم بعد از رفتن مهاجمین کتابها را برای اینکه اگر مجددا مهاجمین به شیرخند برگشتن بر پشت چهارپایان از این مسیر بردند به پشت گدار آنیک در محلی نا معلوم دفن کردند.
شروع کوهپیمایی
زمانی که حرکت کردیم هنوز برق ستون های کوچه ها خاموش نشده بود.اولین عکس را در زیر درخت اناب خودم که قبل از زلزله سال 90 داخل حیاط بود ولی حالا وسط خیابان در طرح هادی افتاده بود گرفتم.از جلوی حیاط های قدیمی کربلایی اسماعیل و کربلایی رحمان رد شدیم و از طریقه راه گدار آنیک از پی قلعه به راه خود ادامه دادیم.



هوا کمی خنک بود و بعضی احساس سرما می کردند. بیشتر اعضای گروه جوان و مقداری هم خام بودند. جوانها پر انرژی و خوشهال از اینکه فرستی پیش آمده که از دود و دم شهر مشهد بدور هستند با تند رفتن انرژی خود را بهدر میداند.ابتدای راه و سربالایی اول اخوی بزرگم حاج عباس نفس کم آوردن و مقداری عقب ماندند.
من برای اینکه همه با هم هماهنگ راه برویم چند مرحله به جوانها اخطار یواشتر رفتن را داده بودم ولی انگار گوشی شنوایی نبود.مقداری لحن صدایم را خشن تر کردم و با صدای بلند گفتم چند لحظه ای بایستید تا دایی عباس هم به شما برسند.حاج عباس گفتند:نه نیازی نیست من پا به پای جوانها نمیتوانم راه بیایم خودم تنها تا سر گدار (چونگ کلاغ) میروم و به ده باز می گردم، شما بروید.



من از اینکه حاج عباس در ابتدای کوهپیمایی کم آوردند و به تنهایی از مسیر دیگر به راه خود ادامه دادند ناراحت بودم ولی راه حل دیگری هم به ذهنم نمیرسید. از پای گدار آنیک به گروه گفتم چون شیب تند است خیلی آرام و یواشتر برید که نفس کم نیاورید یا خسته نشید.نزدیک به کمر گدار آنیک، نرسیده به یال اول احساس کردم اخوی کوچکم حسن آقا هم دارد نفس کم می آورد چون جلوتر از همه بودن به ایشان گفتم کمی استراحت کنید بعد به راه خود ادامه دهید.ایشان گفتند نه تا سر یال کمر گدار آنیک چیزی نمانده ادامه میدهم.به سرِ یال اول که رسیدیم خورشید هم طلوع کرده بود شعاع و نورافشانی آن از پشت کوه های شرقی چشمها را نوازش میداد. همگی خسته شده بودند و با اشاره من که گفتم: در این مکان استراحت کوتاهی میکنیم. همگی ایستادند و نفس نفس زنان هرکسی بر روی سنگی نشستند.
حسن آقا از خستگی بر روی زمین سنگ و لاخی دراز کشیدند تا نفس شان راسته شود.در این مکان بیاد مادرم و مادر بزرگ اعضای گروه فاتحه ای خوانده شد. پس از حدود ده دقیقه استراحت برای اینکه عضله ها نگیرد دستور ادامه کوهپیمایی را دادم. تا این نقطه دو نفر از اعضای گروه ریزش داشتن چون حسن آقا هم گفتند توان ادامه گوهپیمایی را ندارم شاید از این مکان تنهایی به ده بر گردم.




لطفا برای دیدن کلیپ کمر گدار آنیک بر روی لینک زیر کلیک بفرمایید.
https://www.4shared.com/video/xy0xuXJ9ba/__online.html

شیب تند تا این مکان بود و از این به بعد تا سر گدار آنیک شیب کمتر است.از این نقطه گروه را به اختیار خودشان واگذار کردم تا با هر سرعتی که خواستند به سر قله برسند

.چون به اختیار خود بودند از سر و کول همدیگر بالا میرفتند عکس میگرفتند و یواش یواش هم به سمت سر قله بالا میرفتند.بنده هم نزدیک به سرقله دو بوته سرزنگی برای درست کردن چایی از زمین کندم و به سرقله بردم. بیشتر بچه ها جلوتر از من به سر قله رسیده بودند.هر دو برادرم که از گروه بازمانده بودند هم یواش یواش هرکدام به تنهایی و از مسیرهای دلخواه، خود را به سرقله رساندند و جمع گروه کامل شد.
https://www.4shared.com/video/Ubj72NmMba/__online.html


از سر قله آنیک تمام بیابانهای شیرخند، کبودان،عباس آباد و زردان معلوم بود.طراوت صبحگاحی در گرمای خورشید تازه طلوع کرده رفته رفته کم میشد و هوای گرم و خشک جایگزین خنکی صبحگاهی میشد.زمانی که به سرقله آنیک رسیدیم اگر رو به شیرخند می استادیم سمت راست بدن که به سمت قله ماخورا بود خنکای طراوت صبحگاهی و سمت چب بدن که به سمت کوه های کبودان بود گرمای خورشید را به خوبی احساس می کرد.
آتیش روشن شد و کتری سیاه و گدا جوش پر از آب شیرین قنات شیرخند کنار آتیش گذاشته شد.بوی دود و گرمای آتش حس شادابی به انسان میداد.اگر همین هیزم در کوچه یا مکانی سربسته در روستا یا شهر روشن می شد دود آن بسیار آزاردهنده بود ولی در این مکان و زمان شادی بخش بود.اعضای گروه دور آتیش جمع شده بودن و شوخی و مزه پرانی میکردند. من به چهار طرف نگاه مهندسی می کردم که ببینم ادامه مسیر را از کدام طرف داشته باشیم.چشمم به گله گوسفندی در پایین تگ فارسی افتاد که چوپان های آن بر سر قله ای اطراق کرده بودند و دود آتش صبحانه آنها هم از دور معلوم بود.
به اعضای گروه گفتم: تا شما چایی را آماده می کنید من می روم ببینم رمه کیه اگر دوغ و کماچ داشت بگیرم.رمه آقای حسین بخشی بود. حدود ده دقیقه با چوپان و گماری آقای ابراهیم محمودی بودم. چایی چوپان آماده بود ولی کماچ هنوز نپخته بود و حدود نیم ساعت دیگر زوتر نمیپخت.مشک را هم هنوز نزده بودند.چون وقت زیادی نداشتیم و باید زوتر خودمان را به خانه میرساندیم. بعد از صبحانه احتمال میدادم کسانی برای عرض تسلیت و فاتحه خوانی بیایند. از چوپانها خداحافظی کردم.آقای بخشی گفتند زمانی که کماچ و دوغ آماده شد صدا میزنم تا یک نفر را برای گرفتن کماچ و دوغ بفرستید.
زمانی که به جمع گروه برگشتم چای را داخل استکانها ریخته بودن و آمده نوشیدن بود.پس از نوشیدن چایی و گرفتن عکس و سلفی به ادامه کوهپیمایی خود از سر یال های، تگ فارس و چای، ادامه مسیر دادیم.منظره های زیبایی بود تمام منطقه در دید ما بود و از آن مناظر بیشتر 35 سال می گذشت که ندیده بودم برای من لذت بخش بود.




قبل از حرکت مجدد محمدحسین را برای گرفتن کماچ و دوغ خدمت چوپان فرستادم و گفتم برو پایین تگ فارسی تا ما از سر کوهای فارسی و چای دور بزنیم و بیایم پایین کوه تا آنجا کماچ و دوغ ها را بخوریم. در ادامه کوهپیمایی هم چون مسیر هموار بود بچه ها در اختیار خود بودن و از مسیری که تعیین کرده بودم میرفتند.سرکوه تگ فارسی به ناگاه دیدم تعدادی از بچه ها نشستند انگشت بر روی لاخ سنگی گذاشتن و فاتحه میخوانند.
تعجب کردم بیاد نداشتم که در این مکان قبر کسی باشد.رفتم جلو دیدم روی تخته سنگی نوشته آرامگاه مرحوم محمدتقی نیا.خیلی خنده ام گرقت. گفتم کی بوده که همچین شوخی با آقای تقی نیا کرده!!! پایین کوه از محمدحسین پرسیدم که جریان سنگ قبر چی بوده؟ایشان گفتند زمانی آقای تقی نیا با رمه بوده برای سرگرم کردن خود اسم خود را روی تخته سنگ یادگاری نوشته و تاریخ گذاشته. چند وقت بعد کس دیگری از شوخی (آرامگاه مرحوم) را به جلوی نوشته اضافه کرده.

نزدیکی سرازیر شدن به تگ فارسی تخمه و پفک ها را رو تقسیم کردند.پیر و جوان و نوجوان پفک میخوردند.



به پایین یال تگ فارسی که رسیدیم محمدحسین نصف کماچ و یک بطری خانواده از دوغهای چوپان را آورده بود.به هر نفر یک تیکه کماچ و یک استکان دوغ رسید.خیلی چسبید.



https://www.4shared.com/video/YbLKM4gYce/__online.html
با خوردن کماچ و دوغ رمه، آقای حسین بخشی پایان کوهپیمایی را اعلام کردم که هرچه سریعتر برسیم به ده چون امکان داشت تعدادی از همشهریها برای عرض تسلیت بیان.در مسیر از میان جنگل درختان بادام و پسته که قبل از خشکسالی های پی درپی توسط مرحوم شیخ معصوم مسعودی کاشته شده بود عبور کردیم.مرحوم شیخ معصوم برای کاشت این جنگل در طی سالیان دراز زحمات زیادی کشیدند.ایشان با اینکه روحانی روستا بودند و باید برای شبهای ماه های رمضان و محرم و برنامه های دیگری که در طول سال به مناسبت های مختلف بود مطالعه میکردند ولی هیچ وقت از این درختان غافل نمیشدند و همیشه در مسیر ده و این جنگل دست ساز بودند.بیاد دارم زمانی که این درختان را می کاشتند از ده بر پشت خود آب برای ریختن به پای نهال ها می بردند که نهال خطا نداشته باشند.

در مسیر محمدحسین در زمینهای پل شورو ما را به خوردن هندوانه دیمه دعوت کرد.با اینکه مقداری دیر شده بود ولی نمیشد این دعوت را رد کنیم.


حدود 1000 متر جلوتر هم در زمینهای باغ استاد عبدالله داخل تاک های انگور آقای محمد عبدالهی رد میشدیم که بدون دعوت به خوردن انگور مبادرت نمودیم.

پایان
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۳۷ ب.ظ توسط کربلایی غلامرضا
|